روزی یکی از دوستان ملانصرالدین نزد او آمد و گفت: تو نمی خواهی ازدواج کنی؟ آیا اصلا تا به حال به فکر ازدواج بوده ای؟
ملا جواب داد: آری. در زمان جوانی در پی زن بودم و می خواستم ازدواج کنم. از این رو به شهری دور در یونان رفتم و در آنجا دختری بسیار زیبا یافتم. اما چون با ایمان و عاقل نبود با او ازدواج نکردم.
سپس به عراق رفتم و در آنجا دختری با ایمان یافتم ولی زیبا نبود.
بعد از آن به شیراز رفتم. در آنجا دختری پیدا کردم که هم زیبا بود، هم با ایمان بود و هم عاقل.
دوست ملا فریاد زد: دیوانه! چرا با اون ازدواج نکردی؟
ملا جواب داد: زیرا او نیز به دنبال مردی کامل بود.
ما را در سایت ضروری تر از هر چیز، زندگی کردن است دنبال میکنید
برچسب: یک روز ملانصرالدین, نویسنده: بازدید: 173